مقاله‌ها

رازهای موفقیت
1393/04/10
رازهای موفقیت
موفقیت بسیار دلچسب ولی در آغوش گرفتن شاهد موفقیت کار دشواری است.اگر بخواهید موفق شوید باید نکات فراوانی را بدانید و سعی بسیار در بکار بستن آنها بنمائید.
یکی از ابزار خوشبختی آزادی است.آزادی ابدا" به معنای حرکت خارج از هرگونه چارچوب قانونی نیست، بلکه مفهوم انتخاب قانون خوب و درست است.انتخاب قید و بند درست و حتی انتخاب زندان درست است.تمام افراد بشر محدودیت هایی را تحمل می کنند، ولی بعضی از آن ها احساس آزادی می کنند چون معتقدند محدودیت های درستی را انتخاب کرده اند . صدها قانون راهنمایی و رانندگی وجود دارد، وقتی این قوانین رعایت می شود ما احساس می کنیم با آزادی مشغول رانندگی هستیم ، چون آن قوانین معمولا" در جهت عبور و مرور راحت تر و کم خطرتر وضع شده است.
آزادگی وسیله دیگری برای رسیدن به خوشبختی که از آزادی اصولی سرچشمه می گیرد.اگر یک انسان 5درصد آن را بدو 90درصد بقیه را به عنوان تفاوت ها در نظر بگیرد ، انسان آزاده ای است. در ک جمع 500 نفره که از یک سالن سینما خارج می شوند، هیچکدام لباس هایشان به هم شبیه نیست،شما اگر بگویید در این جمع لباس 25 نفر خیلی خوب و زیبا است و لباس 25 نفر خیلی بد و نامناسب است و لباس 450 نفر دیگر نه خوب است نه بد و نه غلط است نه درست ،فقط با هم متفاوت است و اگر در جهت باورهای خود هم اینگونه برخورد کنید،شما انسان آزاده ای هستید . آیا در زمینه انتخاب شغل یا غذا یا نوع زندگی یا رفتار با مردم هم اینگونه می اندیشم؟ متاسفانه اکثر انسان ها خط کشی هایی دارند که می گویند اینجا خوب است آنجا بد ، این دوست است و آن دشمن، این کار خوب است و کار دیگر بد. زمانی که به این شدت اسیر خط کشی ها بشویم ، دیگر از آزادگی دور شده، زندگی برای ما و اطرافیان سخت می شود.مهمولا" صاحبان این گونه طرز تفکر وقتی به 45 سالگی برسند، معتقد می شوند 90 تا 95 درصد جهان بد و غلط است.
شاید معتقد شوند که این بدی ها باید نابود شود تا احتمالا" دنیای بهتری داشته باشند و اگر نتوانند در شرایط تغییری ایجاد کنند که معمولا"هم نمی توانند، بسیار سرخورده و گوشه گیر می شوند و معمولا"خود را با کار یا درس یا چیزهای دیگر، بیش از حد درگیر می کنند تا بی حس شوند و بدی های جهان را نبینند و حس نکنند و یا به الکل و موادمخدر پناه می برند تا در تخبلات و تصورات خود اندکی احساس آرامش کنند.
مورد بعدی بخشش است. همواره بخشش با گذشت و تحمل و فداکاری اشتباه می شود.وقتی ما رفتار بد و غلط دیگران را تحمل می کنیم،در واقع آن ها را به کار بد و زشت بر علیه خودمان و دیگران را در معرض اذیت و آسیب قرارمی دهیم . باگذشت و تحمل و فداکاری هیچ مسئله ای حل نمی شود،فقط انسان تبدیل به یک موجود نادان،ناتوان،نیازمند و نگران می شود. در حالی که بخشش یعنی پذیرفتن رفتار اشتباه خود و دیگران و پذیرفتن این که باید کاری انجام داد تا این اشتباه حل شود. مفهوم بخشش این است که من اشتباه خودم و دیگران را می فهمم و از آن می آموزم ولی در آن اسیر نمی شوم و آن را پشت سر می گذارم . اگر به کسی کاردی بخورد او خودم را به دکتر می رساند و آن کارد را در می آورد و سعی می کند که جای آن هم برروی پوست بدنش نماند. رفتار بد و غلط خود و دیگران مانند این کارد می باشد. ما نباید این چاقو را هم چنان در بدن خود نگه داریم و موجب آزار و اذیت خود و دیگران شویم.تازه با گذشت زمان آن را بیشتر و عمیق تر در بدن خود فرو کنیم ،تا بد بودن شرایط خود یا دیگران را به همه مردم نشان دهیم و از این حربه استفاده کنیم تا بتوانیم بد باشیم و بد بکنیم و به خاطر رنجی که می بریم مسئولیت هیچ یک از رفتارهای خود را نپذیریم. انسان باید گذشته را در گذشته بداند و بعد از فهم و شناخت گذشته و اتخاذ رفتار مناسب با آن ، آن را برای همیشه پشت سربگذارد و بگذرد در غیر این صورت در گذشته متوقف می شود.از نظر علمی گفته می شود انسانی که نبخشد شوربخت و بدبخت است.
ارتباط یکی دیگر از عوامل موثر در خوشبختی است.ارتباط ها باید صمیم باشد تا انسان احساس خوشحالی کند.وقتی ما در روابط دوستانه و کاری یا حتی روابط زناشویی بتوانیم احساس،اعتقاد،باور،تفکر و اندیشه خودمان را بدون رعایت این که خوب است یا بد ، درست است یا غلط ، بیان کنیم،این یک رابطه صمیمانه است.ما باید بتوانیم اول حرف بزنیم و بعد فکر کنیم.اگر در جایی تصمیم بگیریم اول فکر کنیم بعد حرف بزنیم معنی آن این است که خطری ما را تهدید می کند و یا مقاومت و مخالفتی وجود دارد و خلاصه از آن شرایط وحشت داریم و معتقدیم،درد و رنجی از این رابطه برای خودمان یا دیگران به وجود می آید.در حالی که در یک رابطه صمیمانه،ما بدون ترس و واهمه حرف می زنیم و بعد می بینیم که چه اتفاقی افتاد و آماده هستیم که حرف غلط و بد خود را بفهمیم و آن را تغییر بدهیم و در آن تجدیدنظر کنیم و سپاس گذار انسان هائی باشیم که حرف ما را شنیدند و به ما فرصت دادند که ما خودمان را بفهمیم و تغییر بدهیم،ما در مغزمان کتاب ننوشته ایم و یا ضبط صوت کار نگذاشته ایم تا کتاب را باز کنیم و بخوانیم یا شاسی ضبط صوت را بزنیم و صدا پخش شود.
مغز ما مانند ماشین تحریری است که هروقت می خواهیم حرف بزنیم،مغز شروع به زدن کلیدهای این ماشین تحریر می کند و نتیجه آن مانند نسخه اول یک متن تایپ شده،غلط ها بسیاری دارد که باید اصلاح شود. اگر از کسی بپرسند نظرت راجع به اقتصاد چیست،او بعد از نیم ساعت صحبت کردن تازه خودش می فهمد که چه باور و اعتقادی راجع به مسئله اقتصاد دارد و آن را چگونه ارائه کرده است.در یک روابط صمیمانه هیچ وقت نباید نگران باشیم که اگر فلان حرف را بزنیم چه خواهد شد، بلکه باید حرف زده شود تا هم گوینده و هم شنونده بفهمند نظر کسی که صحبت می کند چیست،به همین جهت است که در تربیت کودکان احتیاج به دو گوش شنوا و پرحوصله داریم و نه زبانی حراف و گویا. بچه ها باید آنقدر حرف بزنند تا خودشان را درک کنند.زمانی که پدر و مادرها به آن ها اجازه حرف زدن نمی دهند،بچه ها هرگز خودشان را نمی فهمند و زمانی که به سن نوجوانی می رسیدند گم و گیج هستند و نمی دانند درست و غلط و خوب و بد کارها در کجاست.